تبليغاتX
کلبه زیر شیروانی

کلبه زیر شیروانی

با سلامي مختصر

 

پرپرواز را برشانه ام ترسيم مي كردم

تمام آسمان را در زمين تقسيم مي كرد م

خدا تا ديرگاهي درمدار خويش تنها بود

به جرمي انزوا را برخودم تقديم مي كردم

ميان استخوانم صور اسرافيل مي ناليد

و عزراييل را در ناله اش تنظيم مي كردم

تمام سرنوشتم را نوشتم در سر چشمي

و اين آتش پرستي را به دل تعليم مي كردم

خدا در بند بند من چنان تبخيرمي گرديد

كه در ابليس مي روييدم و تعظيم مي كردم

فرو مي ريخت هردم شانه ام در معرض طوفان

و ديگر بار درعصيان منش ترميم مي كردم

مرا هر دم ورق مي خورد در انكار روز و شب

و برگ تازه اي پيوست اين تقويم مي كردم

درانبوه تو لكنت مي گرفت اندوه من ورنه

خودم را با سلامي مختصر تسليم مي كردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:38  توسط حسن   | 

رباعی

مي خواهمت اي ي ... اي ي ... اي كه مي خواهمت اي ...

چندي است كه چشم ... چشم در راهمت اي ....

تو از سر من زياد هستي اما

شرمنده كه مي خواهم و مي كاهمت اي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:36  توسط حسن   | 

تلاقی ما

تلاقي ما

و رودخانه زماني پراز توقف شد

نگاه كردي و چشمت چه بي تعارف شد

مرا نگاه تو همراه رودخانه كشيد

ونبض محتضرم را به روي شانه كشيد

و ماه روي كمي استخوان رجز مي خواند

به ناخوشي تو پي برده ومرض مي خواند

شبي سياه نبود آفتاب آفت خورد

ستاره از سر سطر هميشه اش خط خورد

چه بي خيالي تردي سرتو مي افتاد

به روي شانه ي لرزيده در تلاقي باد

ادامه داشتم و بي سكوت مي گفتم

گرفته بود لبم توي سوت مي گفتم

سكوت ... حرف كمي حرف حرف لطفن حرف

به حرف محتاجم بي رموز نحو و صرف

و رودخانه به روي زمين دراز كشيد

سكوت را به زواياي نيمه باز كشيد

صداي گپ گپ گيجابه ها سفر مي شد

توهر چه گيج شدي آب گيج تر مي شد

زدي به عمق شن و ماسه ها نچسبيدي

تو جنس ماسه نبودي به سنگ سنگيدي

و آب روي خودش قد كشيد و تو اي واي

به آب زل زدي و بي سلام پاياپاي

سوار موج نشستي سوار موجا موج

تنت شكاف گرفت و روانه شد با موج

شب از تلاقي مااتفاق مي افتاد

ستاره با من و بي تو نشست در تن باد

و رودخانه به شكل بدي پياپي شد

مسيرثانيه ها توي ماسه ها طي شد

تو گسترش شدي ومن ولي مچاله شدم

هزار و سيصدو هشتاد وهفت ساله شدم

هزار و سيصد و هشتاد و هفت بي اندام

به زير تك تك سلول من شده بي نام

يواش دارم از ارتفاع  مي ريزم

به رودخانه بي رگ نخاع مي ريزم

يواش و باز يواش از ستاره مي گذرم

" به گاه واقعه بي استخاره مي گذرم "

 

...............................................

مصرع آخر وامي است از زنده ياد نصرالله مرداني

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:35  توسط حسن   | 

يك رباعي

 

ناگاه نه چندان زود هم دير نشد

آفات رسيدني است تاخير نشد

چرخيدم و چرخيدم و چرخي ... ديدم

عباسي قصه هاي من پير نشد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:34  توسط حسن   | 

به زودی این وبلاگ آپدیت می شود

به زودی این وبلاگ آپدیت می شود
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 19:50  توسط حسن   |