تلاقي ما
و رودخانه زماني پراز توقف شد
نگاه كردي و چشمت چه بي تعارف شد
مرا نگاه تو همراه رودخانه كشيد
ونبض محتضرم را به روي شانه كشيد
و ماه روي كمي استخوان رجز مي خواند
به ناخوشي تو پي برده ومرض مي خواند
شبي سياه نبود آفتاب آفت خورد
ستاره از سر سطر هميشه اش خط خورد
چه بي خيالي تردي سرتو مي افتاد
به روي شانه ي لرزيده در تلاقي باد
ادامه داشتم و بي سكوت مي گفتم
گرفته بود لبم توي سوت مي گفتم
سكوت ... حرف كمي حرف حرف لطفن حرف
به حرف محتاجم بي رموز نحو و صرف
و رودخانه به روي زمين دراز كشيد
سكوت را به زواياي نيمه باز كشيد
صداي گپ گپ گيجابه ها سفر مي شد
توهر چه گيج شدي آب گيج تر مي شد
زدي به عمق شن و ماسه ها نچسبيدي
تو جنس ماسه نبودي به سنگ سنگيدي
و آب روي خودش قد كشيد و تو اي واي
به آب زل زدي و بي سلام پاياپاي
سوار موج نشستي سوار موجا موج
تنت شكاف گرفت و روانه شد با موج
شب از تلاقي مااتفاق مي افتاد
ستاره با من و بي تو نشست در تن باد
و رودخانه به شكل بدي پياپي شد
مسيرثانيه ها توي ماسه ها طي شد
تو گسترش شدي ومن ولي مچاله شدم
هزار و سيصدو هشتاد وهفت ساله شدم
هزار و سيصد و هشتاد و هفت بي اندام
به زير تك تك سلول من شده بي نام
يواش دارم از ارتفاع مي ريزم
به رودخانه بي رگ نخاع مي ريزم
يواش و باز يواش از ستاره مي گذرم
" به گاه واقعه بي استخاره مي گذرم "
...............................................
مصرع آخر وامي است از زنده ياد نصرالله مرداني