کلبه کنار آب
غروب است و من دل سپردم به تنگی که زاندیشه ای برمن آمد خدنگی شنیدم یکی قصه از پیر چنگی "نهان کرد دیوانه در جیب سنگی یکی را فرو کوفت روزی به معبر" بگریید چندان چنان خرد سالان درآمد به آیین افسرده حالان به خاک اوفتاد و بشد سینه مالان "شد از رنج رنجور و از درد نالان بپیچید و گردید چون مار چنبر" در آن شهر بی افسر و بی کلاهی که شب می فزود از پی هم سیاهی چو دیدند برخاست فریاد و آهی "دویدند جمعی پی دادخواهی دریدند دیوانه را جامه در بر" چو دیدند دور از قضا روی قاضی گرفتند در داوری خوی قاضی نهادند سر در سر کوی قاضی "کشیدند و بردندشان سوی قاضی که این یک ستمدیده بود آن ستمگر" از آن رشته عهد و قانون گسستن وزان سنگ خوردن هراسان نشستن ز کین جستن و جرم ناکرده بستن "ز دیوانه وقصه سرشکستن بسی یاوه گفتند هر یک به معبر" چوقاضی سر سروری برکشیدش عیان شد رگ غیرت ناپدیدش درخشش گرفت آهن آبدیدش "بگفتا همان سنگ بر سر زنیدش جز این نیست بد کار را مزد و کیفر" چو بیچاره افتاد در بینوایی خمید از هجوم غم ژاژ خایی به دیوان افسونگر بی خدایی " بخندید دیوانه زان دیورایی که نفرین بر این قاضی و حکم و دفتر" چنین است در شیوه حق ستانی که جانی نیرزد به بیداد خوانی سر وسنگ و قاضی عجب داستانی "کسی می زند لاف بسیار دانی که دارد سری از سر من تهی تر" گر این است رای خدایان گیتی به سر می رود سوی پایان گیتی چه دانند یاوه درایان گیتی "گر اینند با عقل و رایان گیتی زدیوانگانش چه امید دیگر" به خوابی که تعبیر کردند باهم به عذری که تعذیر کردند باهم به جرمی که تکفیر کردند با هم "نشستند و تدبیر کردند با هم که کوبند دیوانه را سنگ بر سر ."
مردند خلایق همه از ناله و آهش گر رفت و خلایق همه مردند چه باک است من مرده ام از فتنه آن چشم سیاهش غم نیست جهان را به حوادث بنشانند ترسم که غباری بنشیند به کلاهش یک باغ علف سبز شده در سر این سنگ از بس که نشستم به امیدی سر راهش ............................................... ................................................
زیبا و دل آرا و دل آویز همه طوفان زده رنگ به پاییز همه بگذار که ساده تر بگویم آری چیز همه ... نه نه نه همه چیز همه
| Design By : Romina |

